خرید بک لینک

چه هوایی ... چه طلوعی !
جانم ...
باید امروز حواسم باشد ،
که اگر قاصدکی را دیدم ...

آرزوهایم را ؛
بدهم تا برساند به خدا ...!

به خدایی که خودم میدانم !
نه خدایی که برایم از خشم ...
نه خدایی که برایم از قهر ...
نه خدایی که برایم ز غضب ...
ساختهاند ...!

به خدایی که خودم میدانم !
به خدایی که دلش پروانهست ...

و به مرغان مهاجر ،
هر سال راه را میگوید !

و به باران گفته ست ،
باغها تشنه شدند ...!

و حواسش حتی ،
به دلِ نازک شب بو هم هست !
که مبادا که ترک بردارد ...!

به خدایی که خودم میدانم ؛
چه خدایی ... جانم ...!

برچسب: نویسنده: رویا شاکری تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 18:24

صفحه بندی